زیبا ترین عکس ها در تاریک ترین اتاق ها ظاهر میشوند

اگه یه روزاحساس کردیم که زندگی خیلی واسمون سخت شده باید بدونیم که خدا میخواد از ما در تاریک ترین صحنه ی زندگی ازمون یه عکس قشنگ بگیره باید بدونیم که خدا داره یه فرصت جدید بهمون داده؟!؟
زندگی دقیقا همون چیزی که ما میبینیم
زندگی شاید
«سیگاری است بین دو هم آغوشی خاک »
زندگی
«شاخه گلی است که به پای تو شکست»
زندگی
« ققنوســی برای اجرای نغمه های متـفاوت»
چگونه زندگي كنيم
از خدا پرسيدم:خدايا چطورمي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير! با اعتمادزمان حال را بگذران وبدون ترس براي آينده آماده شو! ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز! شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن! زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد!
دنیا رو هر جور ببینیم همون طور دیده میشه ؟!؟!؟!؟!؟!؟
من یه مدت افسرده شدم «ناراحتی بدون دلیل روشن» و بلاخره به این نتیجه رسیدم که هر کس باید خودش چاشنی زندگیش باشه و من از امروز سعی میکنم طعم زندگی رو با چاشنی خودم بچشم
سلام هر وقت عید غدیر نزدیک میشه این خاطره واسم زنده میشه
رفته بودم خوابگاه بچه های اهل سنت که یه کتاب درسی ازشون بگیرم نمی دونم چطور شد که یه دفعه بحث شیعه و سنی پیش اومد منم داغ کردم و شروع کردم به فک زدن کلی دلیل از صحیح بخاری علیه خودشون آوردم نوک جمع رو چیده بودم واسه هر حرفشون دو سه تا دلیل از احادیت اهل سنت میاوردم وقتی کم آوردن یکیشون به آقا امیرالمومنین اهانت کرد خیلی ناراحت شدم بهشون گفتم بحث با آدمایی مثله شما فایده نداره بیایید واسه هم یه دعایی بکنیم دستامو بردم بالا و گفتم:
خدایا این آقایون را روز قیامت با عمر و معاویه محشور کن منم که ادعای شیعه علی میکنم با علی(ع) محشور کن!
همگی آمین گفتیم و من به این نتیجه رسیدم که
آدمی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی آدمی رو که خودشو به خواب زده رو نه!؟!

به خودم به دنیا به روزگار به شیطون به خدا به همه باختم
اونقدر باختم که دیگه با هیچ بردی پیروز نمی شو
من تو ناامیدی باختم من تو تنهایی باختم من بی صدا باختم من سر پا باختم من نمردم ولی باختم
ولی خوشحالم چون اونقدر بزرگ شده بودم که باختم
خدایا مرا بزرگواری گول خور قرار ده تا کوچک واری گول زن.
امروز از خستگی هایم می نویسم تا فردا خسته ی زندگی نشوم؟
امروز از تنهایی عشق می نویسم تا فردا عاشقی تنها نبینم؟
امروز از قمار عشق می نویسم تا فردا قمار عشق نشوم؟
امروز از غریبه می نویسم تا فردا غریب غربت نباشم؟
امروز تو را تنها می نویسم تا فردا مرا تنها بخوانی؟
امروز از انتظار می نویسم تا فردا دیده ات ببینم؟
امروز بی تو می نویسم تا فردا با تو بخوانم؟

آمده ام تا عشق را اهورایی کنم !
آمده ام تاآواز عشق سر دهم و برای عشق سر دهم تا نمیرم !
آمده ام تادستی بگیرم و نوری بیفشانم!
آمده ام تاآزاد باشم و آزاده بمیرم!
خدا گفت: نترس من باهاتم !
آدم گفت آخه چطوری؟
خدا گفت: حوا رو باهات می فرستم؟!؟!؟!؟.
آدم دلش آروم شد و رفت از طرف دیگه وقتی حوا رو می خواستن به زمین تبعید کنن او هم رفت پیش خدا و گفت : خدایا از تو می خوام منو تنها نذاری
خدا گفت:تو تنها نیستی آخه من باهاتم!
حوا گفت:آخه چطوری؟
خدا گفت: من آدم رو همراهت می فرستم ؟!؟!؟!
و اینچنین بود که عشق از سه بعد ساخته شد
آری برای عشق هم باید کمی خطا نمود
چون او نا امید است حسی به بزرگی تنهایی سنگینی درد و وفاداری غم؟
و لذت می برد چون بی خیال است چون دیگر چیزی ندارد که ببازد و عشقی ندارد که را ترک کند و روزی ندارد که شب شود و به خاطر همین لذت است که نا امیدی بزرگترین گناه است

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم، همان یک لحظه اول ،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر وارونه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم،که در همسایه صد ها گرسنه،چند بزمی،گرم عیش و نوش می دیدمنخستین نهره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم،که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم،نه طاعت می پزیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده،پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم،برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم،به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان،سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم،به عرش کبریایی با همه صبر خدایی،تا که می دیدم عزیز نا بجایی ،ناز بر یک نا روا گردیده خواری می فروشد گردس این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم ؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد.وگرنه من بجای او چو بودم،یک نفس کی عادلانه ،سازشی با جاهل و فرزانه می کردم؟
عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد
دانی که دم مرگ شمع به پروانه چه گفت:
گفت ای عاشق بیچاره فراموشوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت:
طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

آن کس که نداند ونداند که نداند در جهل مرکب ابد دهر بماند
آن کس که نداند وبداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که بداند ونداند که بداند بیدارش نمایید که او خفته نماند
آن کس که بداند وبداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
در زندگی هر انسانی حقایقی بنام خوب و بد وجود دارد که هر کس در سطح خودش و در راستای هدفی که دارد برای خوب و بد تعریفی می کند بعضی ها خوب را چیزی می دانند که باعث راحت تر بودن و نهایتا خوشبخت تر بودن آنها می شود و بد نقطه مقابل آن می باشد. و خوب بودن را در ایجاد اسباب آسایش برای دیگران می دانند و این ناشی از هدف و سطح فکر آنهاست
اما گروهی دیگر که در پی رفتن هستند و می خواهند قدم در راه شدن بگذارند خوبی را در چیزی می بینند که باعث می شود در نهایت برای آنها نتیجه مطلوب داشته باشد حتی اگر باعث ناراحتی و خوشبخت نبودنشان گردد اما مطلوب چیست؟ مطلوب آنها رسیدن به آن چیزی است که باید به آن برسند واز آن هستی یافتند. این ها بعضی از اعمال،رفتار ها و سرنوشت ها را که گروه اول در ظاهر بد می دانند را خوب می بینند چون نهایتا باعث می شود که به »خدا شدن» برسند.
در این دنیا بدی وجود ندارد،اما آنچه که در ظاهر به بدی شهره است چیست و این شرایط سخت که آدم را خسته می کند چیست؟و از کجا ناشی می شود؟
اگر انسان در شرایط سخت قرار می گیرد همه ناشی ازطرز تفکر او می باشد و این به ظاهر بدی به خود آدم باز می گردد چون خود او کمتر می بیند،و بیشتر اشتباه می کند شاید در نگاه اول بعضی از سرنوشت ها را که ناشی از خارج وجود و اختیار آدم هستند را در تناقض با مطلب بالا دانست اما باید این مطلب را گفت که چون ما با دیدی هدفمند به این جریانات نمی نگریم آنها را بد و مانع می بینیم در صورتی که آنها جزء خوبی نیستنداگر ما به سرنوشتی پر رنج و زحمت دچار می شویم بخاطر این است که این شرایط بهترین حالت ممکن برای شکل دادن به ویژگی های خدایی که در درون ما می باشند و با این سرنوشت است که ما را به خالقمان نزدیکتر و شبیه تر می کند و شرایط هر کس بسته به استعداد و ظرفیتش متفاوت است. در نظر ما دروغ گفتن بد و زشت است اما اگر به خوبی در کسی که دروغ می گوید و شرایط او و عواقب روحی و جسمی که در خود او و دیگران به وجود می آورد، فکر کنیم به زیبایی صداقت پی می بریم و این زیباست چون خوب دیدن عمل «دروغ» ما را به زیبایی و خوبی می رساند پس زیباست.
«ادب از که آموختی از بی ادبان»
کسانی که نمی توانند خوب ببینند و خوب استفاده کنند از نوعی نقص و کمبود رنج می برند و شاید گذر زمان نتیجه بهتری بدهد زمانی «همه» دستگاه ویدئو را بد می دانستند تا این که گذر زمان استفاده صحیح را به «همه» نشان داد و «همه» فهمیدند که می شود از این بد، خوب استفاده کرد و به خوب و مفید بودن آن پی بردنند.
خوبی همان زیباییست بخاطر همین هر چیز زیبا را خوب می دانیم اگر هدفمند بنگریم، می بینیم که هر چه در این دنیا وجود دارد همه زیباییست و چیزی بنام بدی و زشتی دیده نمی شود و کسی همه چیز را خوب و زیبا می بیند که که خودش خوب باشد تا بتواند زیبا ببیند
پس خوب و غیر خوب داریم نه خوب و بد
و همه اینها به طرز تفکر و هدف بر میگردد نه به ذات آنها «ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری»
اگر به این دنیا که مظهر اسارت است و حس زشتی را در ما می شوراند، هم زیبا بنگریم، دنیا به سرایی تبدیل می شود که با آن و شرایط آن می توان به مظهر خوبی رسید
"نان دنیا می خورم کار اخری می کنم"
شاید وقتی زشتی متولد شود که زیبایی در دیدگانم بمیرد.
21/11/85
مرگ:
میل ما انسان ها به خواب با لاخص از لحاظ روحی بی دلیل نیست چون"خواب برادر مرگ است " همه ما در عمق وجود خودمان مرگ را دوست می داریم وگهگاه صدای این آشنا را می شنویم وآن وقت است که بدون توجه به جایی خیره می مانیم ،ما به آن احتیاج داریم و اگر ظاهرش ترس را در دل ما به وجد می آورد همه به خاطر اعمالمان است و ما همیشه انتظار این حقیقت را می کشیم .
مرگ زمانی است که، تنهایی تنهایمان می گذارد .مرگ مکانی است که غم ،همدم تنهائیمان، به آخرین ایستگاه میرسد و جدایی از این وفادار. مرگ بیداری بعد از یک کابوس وحشتناک است.مرگ آزادی است آزادی از بند تن ، از حصار زمان،از روح ناامید طبیعت، از حس خسته غریبی ،از خواستن و نرسیدن و از کوچک شدن این اسارتگاه.
زیبایی مرگ به همین بی خبر آمدنش و به این انتظار شیرین است .
مرگ پایان یافتن رمًان کوتاه پریشانی زندگی است هم بندهای ما در این رمان به دنبال خوشبحتی هستند به دنبال بودن! و این چه سرنوشت احمقانه ای است که خود بشر برای خودش رقم می زند در صورتی که باید رفت تا به شدن رسید و مرگ اجتماع بودن و شدن است.
تا کی باید زیبایی های آن دنیا را از پشت پنجره هنر به تماشا نشست و پنجه بر دیوار بلند محدودیت کشید تا کی باید دانست که "غریبی و به اینجا تعلق نداری" اما نا امیدانه بخواهی خودت را توجیه کنی که تو اسیر نیستی و سرانجام این مرگ که همچون دری به زیبایی ها گشوده می شود و دیوار های یلند کوتاهی را فرو می ریزد و تو را غریبانه به آشنا می رساند
مرگ زیباست چون تو را به زیبای محض می رساند.و من به خاطر این لطف بی دریغ شاکرم.
ای کاش وقتی حقیقت مرگ مرا در آغوش می کشد و مرا به واقعیت پیوند می دهد بین حقیقت و واقعیت آن سایه روشنی نباشد.
18/11/1385
آدم (ع) در بهشت خوشبخت بود تا به حماقت خود پی برد و برای رهایی ازاین نقص با چشمی باز از گیاه ممنوعه خورد تا بینا شود و حقایق را آن طور که هستند، ببیند و بکوشد تا کاستی های خود را درمان کند و آدم (ع) می خواست انسان بودن خود را به خودش ثابت کند وانسان شود بدین گونه پا به عرصه هستی تنهایی و پر رنج نهاد.آدم برای رسیدن" از بودن به شدن" باید تاوان آن را پس دهد و تاوان آن دوری است و فرزندان آدم تا روز محشر اسیر این قفس هستند.قفسی که همه چیز در آن مسخ شده است قفسی که زیبایی هم ملعبه تکرار برای آرامش است، غروب زیبا آنقدر تکرار می شود تا کم کم زیبایی آن هم با او غروب می کند و آسمان انقدر آبی می ماند تا رنگ می بازد زمین این قدر می چرخدو می رود و به جایی نمی رسد.
در این دنیاست که آزادی هم اسیر است، اسیر زمان ،اسیر مکان و اسیر طبیعت بی روح و ماده،مسخ کننده ی زیبایی
در این دنیا و در این عصر است که وحشت واضطراب به دست" انسان قدرتمند تر" به غم نامه زندگی اش اضافه می شود و واقعیت علم، راه را بیراهه ترمی کند. صورت علم فرزند ناخلفی بنام صنعت دارد که پنجه های آهنی آن تا عمق روح آدمی فرو نشسته و دود صنعتی شدن نفس کشیدن را ازیادآدمی می برد و ذات تکنولوژی "آگاه تر شدن" را از آدمی می گیرد و بیهودگی و پوچی را برای او به ارمغان می آورد و سایه وحشت از "رفتن بدون شدن" را بر روی زندگی او می اندازد.
واقعیت مذهب هم بی تقصیرنیست نتنها اعتماد ، این نیاز بزرگ انسانی، را از آدمی می گیرد بلکه کمک بزرگی برای سوء استفاده از جانشین خدا برای هدف کثیف بیمارانی که به درمان حماقت مبتلایند و خود را خسته خوشبختی می دانند وتلاششان در جهت فزونی کاستی هاست ،می کند و تا جایی پیش می رود که خود آدم ناآگاه با دستان خود سر دین را بنام دین می برد و به سد بزرگی که جلوی رفتن را می گیرد تبدیل می شود.
هنوز آدم هایی هستند که در این "دنیای دور از وطن"، احساس غربت می کنند و در آرزوی رفتن و خلاصی هستند ولی نمی دانند به کجا به که و در این بیهوده بازار است که دلزده از فلسفه های شکست خورده به گوشه ای از درون خود پناه برده و بیشتر از پیش شعار خود شناسی را زمزمه می کند و درمان درد خود را که از بیرون نیافته در خود جستجو میکند.
آیا آدم انسان تر شده؟یا حداقل می خواهد تا انسان تر شود؟!
«چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید»
دین،علم وهر آنچه که آدمی به آن مجهز است اگر بدون آگاهی به آن نگاه شود بیشتر آدمی راماندگار می کند و او را در منجلابی که خود او برای خود ساخته فرو می برد حتی اگر به هنر هم بدون فکری روشن نگاه شود پنجره هایش را به روی زیبایی بسته می بینی، باید دید و سنجید چه چیزی و چگونه آدم را انسان وار تر به وطن خود باز می گرداند اگر عظمت در دیدگان ما باشد غروب تکرار زیبایی است و اگر نیک بنگریم می بینیم زمین قرار نیست به جایی برسد قرار است ما را به حقیقتی برساند و به هر جای این طبیعت شاعرانه بنگری آیه ای با امضای او می بینی و دریچه ای امید به روی دیدگان بینای تو باز می شود آیا یک شاخه گل بخودی خود زیباست یا زیبایی در دیدگان توست ؟
پس این دوری و این اسارت چون ما را با چشمی باز به صاحب وطن می رساند زیباست! و هر عذابی که ما را به او برساند رحمت است.
شاید روزی همه فرزندان آدم پی به این حقیقت ببرند که باید رفت و تحمل کردتا به شدن رسید نه برای خود بلکه برای او!باید بذری که از صفات او در وجود آدمی در امانت است با استفاده از لوازم این زندان پرورش داد چیزی که آدم کم دارد تا به او برسد و بشود خدا
|
فیلم "علی سنتوری" ساختهی داریوش مهرجویی، پس از تغییر نام به "سنتوری" و حذف بعضی قسمتها اجازه پخش گرفت. از آنجا که طی 18-17 سال اخیر، نام "علی" کلا نام خطرناکی شده است و در استفاده از آن باید احتیاط کرد و همچنین ازآنجا که شخصیت اول این فیلم – یعنی علی آقای سنتوری – معتاد میشود، والیان محترم فرهنگ نخواستهاند شباهت نامربوطی به ذهن مخاطبان متبادر شود. در اکثر قریب به اتفاق سریالها و یا فیلمهایی که توسط صدا و سیما ساخته میشود یک پدیده ی جالب!! رخ می دهد. بیشتر آدمهای منفی داستان از قبیل آدم کشها ، دزدها ، زورگیرها و بطور کلی" آدم بد"های فیلم، نامهای ایرانی دارند که متاسفانه بیشترشان هم نام های اصیل ایرانی است (نام شخصیتهای مشهور تاریخی ایران یا مثلا نام هایی که در شاهنامه آمده است). در مقابل شخصیتهای خوب فیلم همه نامهای عربی و مذهبی دارند. در خلال مطالعهی صفحهی حوادث 60 شماره روزنامه (مربوط به چند ماه اخیر) آمار جالبی به دست آمد. این آمار بر روی نام کوچک خلافکاران متمرکز شده است. نامهایی که در این جامعهی آماری در نظر گرفته شده اند به دو دسته کلی قابل تقسیم است. دسته اول نامهای عربی و دسته دوم نام های فارسی و غیر فارسی (به غیر از عربی). این دسته بندی نتیجه زیر را به دست داد : و اما امار واقعی در جامعه نشان دهنده عکس موضوع و انچه در صدا و سیما در حال اتفاق است بود
لازم به ذکر است که دستهی اول در اکثر موارد نام شخصیتهای مذهبی و بقیه هم نامهای معمولی عربی بود. در دستهی دوم، اغلب موارد نامهای معمولی ِ فارسی بود و نامهای فارسی اصیل - نامهای تاریخیای از قبیل داریوش، جمشید ، ایرج … که معمولا هم در بیشتر سریالها نام افراد منفی داستان است! - کمتر دیده شد | ||||||||||||||||||||||||||||||

چه! دوست تر می دارم « بزرگواری گول خور » باشم تا همچون اینان « کوچکواری گول زن »............. علی شریعتی
سقوط را برایم معنا نکردی...؟
چراوقتی بادسته گل مهرمیهمان قلبم شدی...
از پژمرده شدن گلها برایم نگفتی...؟
چرا وقتی دست دردستم نهادی...
از تنهایی آینده دستانم نگفتی...؟
چرا وقتی امیدم بودی...
از روزهای نا امیدی برایم نگفتی...؟
چرا وقتی عشقم شدی...
از مرگ قلبهای عاشق برایم نگفتی...؟
چرا وقتی کنارم بودی...
از ساعات تلخ جدائی برایم نگفتی...؟
تو نگفتی ونگفتی ونگفتی...
ولی با رفتنت...
تموم ناگفته ها را گفتی...
کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.
به عاشقی گفتند عشق چیست؟
چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست
پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .
گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.


